تبليغاتX
بی صدا
بی صدا

کاغذسفید راهرچه قدرهم که تمیزوزیبا باشد کسی قاب نمیگیرد.برای ماندگاری درذهن باید حرفی برای گفتن داشت


عروسی

سلام

دلم یه ذره شده بود

دیگه سرم خیلی شلوغ شده

سرگرم کارای عروسی شدم

فرصت سر خاروندن ندارم

لباس عروس و خیلی کارای دیگه

دیگه خسته شدم اما شیرینه

با مدرسه هم که اووووف نگو

دوسش دارم خیییییییییییلی

خیلی ماهه

 

یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط Fereshteh |

شنبه دهم مرداد 1388 توسط Fereshteh |

یه خبر مهم

یه اتفاق خیلی مهم برام پیش اومده

بگم چی؟

آره می گم

من عروس شدم

عروس کوچولو

تبریک یادتون نره هااااااااااااااااا

 

شنبه دهم مرداد 1388 توسط Fereshteh |

سهراب

Click to view full size image

شاید ان روز که سهراب نوشت:

((زندگی باید کرد))...

خبری از دل بر درد گل یاس نداشت.

خبری از تبش قلب جفا کار نداشت..

باید اینجور نگارش می کرد...

((چه شقایق باشی،چه گل بیچک ویاس،زندگی اجبار است))

سه شنبه نهم تیر 1388 توسط Fereshteh |

چطوري ميفهمي در سال 2009 هستي ؟

 1 يهو نگاه ميكني مي بيني خانوادت كه 3 نفر بيشتر نيستن 5 خط موبايل دارن

2 واسه همكارت ايميل ميفرستي،در حاليكه ميز بغل دستي تو نشسته

3 رابطت با اقوام و دوستاني كه ايميل ندارن كمتر و كمتر ميشه تا به حد صفر برسه

4 ماشينت رو جلوي در خونه پارك ميكني بعدش با موبايلت زنگ ميزني خونه كه بيان كمك چيزايي رو كه خريدي ببرن داخل

5 هر آگهي تلويزيوني يه آدرس اينترنتي هم داره

6 وقتي خونه رو بدون موبايلت ترك ميكني،استرس همه وجودت رو ميگيره و با سرعت برميگردي كه موبايلت رو برداري، بدون توجه به اينكه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبايل گذروندي

8 صبحها قبل از خوردن صبحونه اولين كاري كه ميكني سر زدن به اينترنت و چك كردن ايميله

9 الان در حاليكه اين مطلب رو ميخوني،سرت رو تكون ميدي و لبخند ميزني

10 اينقدر سرگرم خوندن اين مطلب بودي كه حتي متوجه نشدي اين ليست شماره 7 نداره

11 الان دوباره برگشتي بالا كه چك كني شماره 7 رو داشته يا نه

12 و من مطمئنم كه اگه دوباره برگردي بالاحتماً شماره 7 رو پيداش ميكني،بخاطر اينكه خوب بهش توجه نكردي

13 دوباره برميگردي بالا ولي شماره 7 رو پيدا نميكني،خوب من شوخي كردم ولي نشون ميده كه تو به خودت هم اعتماد نداري و هرچي بقيه ميگن باور ميكني.


چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط Fereshteh |

زندگي

زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است.


اگر زندگي خدا نيست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟!
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟!
اگر زندگي عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟!
اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟!
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي پيچد؟!
اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه دارد؟!
اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟!
اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟!
اگر زندگي ناز نيست پس چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟!
اگر زندگي ساز نيست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟!
اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟!
اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دريا و آسمان دارد؟!
اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي نقشند؟!
اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟!
اگر زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟!
اگر زندگي چشم نيست پس چرا نور اينقدر مي رقصد؟!
اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟!
اگر زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟!
اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ خشك، بهار كركس است؟!
اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني است؟!
اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟!
اگر زندگي رنگ نيست پس چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟!
اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر هر كوي و برزن است؟!
اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي خندد؟!
اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟!
اگر زندگي لرز نيست پس چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟!
اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در غارند؟!
اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟!
اگر زندگي صاف نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟!
اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست، زنده اند؟!
اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟!
اگر زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟!
اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان نمي خندد؟!
اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟!
اگر زندگي نيايش نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟!
اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در حاشيه دفنند؟!
اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟!
اگر زندگي روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟!
اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي وفا شِكَّرين نيست؟!
اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي رويد؟!
اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟!
اگر زندگي دل آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟!
اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار مي نهند؟!
اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر زشتند؟!
اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟!
اگر زندگي نور نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟!
اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز دريغ از ديروز" دروغ نيست؟!
اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي بهتر از زندگي نيست؟!
آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است.
 

شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط Fereshteh |

یادگاری

چندروز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم .همان جا بودکه پسرکی را دیدم که یک عروسک دربغل گرفت وبه خانمی که همراهش بود گفت؟((عمه جان...))اما زن با بی حوصلگی جواب داد:((جیمی،من که گفتم پولمان نمی رسد !))زن این را گفت وسپس به سمت دیگر فروشگاه رفت.به ارامی از پسرک پرسیدم :((عروسک را برای که می خواهی بخری؟))با بغض گفت:((برای خواهرم،وای می خوام بده با مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.))پرسیدم:((مگر خواهرت کجاست؟))پسرک جواب داد:(( خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قرارعه به زودی بره پیش خدا))

پسرادامه داد:((من به پدرم گفتم از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند.))بعد عکس خودش را به من نشان دادوگفت:((این عکی راهم به مادرم می دهم تا انجا مرا فراموش نکند،من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهر انجا تنهاست وغصه می خورد.))پسر سرش را پایین انداخت ودوباره موهای عروسک را نوازش کرد.

طوری که پسر متوجه نشود،دست به جیبم بردم وچند اسکناس بیرو ن اوردم.از اوپرسید:((می خواهی یک بار دیگر پول هایت را بشماریم،شاید کافی باشد!))اوبابی میلی پول هایش را به من داد وگفت:((فکر نمی کنم چند بار عمه ان ها شمردولی هنوز خیلی کم است.))من شروع بع شمردن پول هایش کردم .بعد به او گفتم:((این پول ها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!))

پسربا شادی گفت:((اه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!))بعد رو به من کرد وگفت:((من دلم می خواهد که برای مادرم هم یهک گل رز سفید بخرم ،چون مامان خیلی گل رز دوست دارد،ایا بااین پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل ه بخرم؟))

اشک از چشمانم سرازیر شد...،بدون اینکه به او نگاه کنم ، گفتم:((بله عزیزم،می توانی ه رچقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.))چند دقیقه بعد عمه اش برگشت ومن زود از پسر دور شدم ودر شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.فکر ان پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش درروزنامه خوانده بودم:(کامیونی با یک مادر ودخترتصادف کرد دختر درجا کشته شد وحال مادر او وخیم است.)

فردای ان روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست اورم. پرستار بخش خبر ناگواری به من داد:((زن جوان دیشب از دنیا رفت.))بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم.اصلا نمی دانستم ایا این حادثه به پسر مربوط می شد یا نه،حس عجیبی داشتم.درمجلی ترحیم کلیسا،تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک،یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.

چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 توسط Fereshteh |

مرگ مرموز

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...

دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!! 

جمعه یکم خرداد 1388 توسط Fereshteh |

بعضی‌ها

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه، بعضی‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو، بعضی‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه.

بعضی‌ها یك عمر زندگی می‌كنند برای رسیدن به زندگی، بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.

بعضی‌ها حمال كتابند، بعضی‌ها بقال كتابند، بعضی‌ها انباردار كتابند، بعضی‌ها كلكسیونر كتابند.

بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به كیفشان و بعضی به كارشان، بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند.

بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند، بعضی‌ها را باید قاب گرفت، بعضی‌ها را باید بایگانی كرد، بعضی‌ها را باید به آب انداخت، بعضی‌ها هزار لایه دارند.

بعضی‌ها ارزششان به حساب بانكی‌شان است، بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفكر جماعت نه، بعضی‌ها را همیشه در بانك‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.

بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند، بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند، بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند، بعضی‌ها برای پول همه كاره می‌شوند.

بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند، بعضی‌ها نان جوانیشان را می خورند، بعضی‌ها نان موی سفیدشان را می خورند، بعضی‌ها نان پدرانشان را می خورند، بعضی‌ها نان خشك و خالی می خورند، بعضی‌ها اصلا نان نمی خورند.

بعضی‌ها با گل ها صحبت می‌كنند، بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند، بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌كنند، بعضی ها صدای ملائك را می‌شنوند، بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.

بعضی ها حتی زحمت فكركردن را به خود نمی‌دهند، بعضی ها در تلاشند كه بی‌تفاوت باشند.

بعضی ها فكر می‌كنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آن هاست، بعضی ها فكر می كنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آن هاست.

بعضی ها برای سیگار كشیدنشان همه جا را ملك خصوصی خود می‌دانند. بعضی ها فكر می كنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی. بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌كشند.

بعضی ها ابتذال را با روشنفكری اشتباه می‌گیرند. بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها كه نمی‌كشند.

بعضی ها یك درجه تند زندگی می‌كنند، بعضی‌ها یك درجه كند. هیچكس بی‌درجه نیست. بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.

بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌كنند. بعضی از آدم ها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ. بعضی ها دنیایشان به اندازه یك محله است، بعضی به اندازه یك شهر،

بعضی به اندازه كره زمین و بعضی به وسعت كل هستی، بعضی ها به پز می گویند پرستیژ، بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.

چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

"از دفتر خاطرات يك عروس"

دوشنبه
 
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت  ماه عسل و تو خونه جدید مستقرشدیم.
خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می‌کنم .امروز می‌خوام یه جور کیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم .
سه‌شنبه
 
ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم. در روش تهیه‌ی اون نوشته بود: بدون پوشش سرو شود
 (dressing=
لباس، سس‌زدن) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد یکی از دوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون. نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسه‌شون سالاد رو سرو می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌کردن.
چهارشنبه
 
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه‌ی این کار که می‌گفت  قبل از دم کردن برنج کاملا شست‌وشو کنین. پس من آب‌گرم‌کن رو راه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم. ولی من آخرش نفهمیدم این کار  چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .
پنج‌شنبه
 
باز هم امروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم. خب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم .تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعد اونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این  که اونو بخورین .خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی
 
نیاد اونو بخوره. ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟ نمی‌دونم چرا؟ عجیبه!!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.
 
جمعه
امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم .نوشته بود همه‌ی مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک .beat it = در غذا: مخلوط کردن، در زبان عامیانه: بزن به چاک. خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم. ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری که ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.
شنبه
 
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی مراسم  روز یک‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه یک‌شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد .قبلا به این نکته تو مزرعه‌مون توجهی نکرده بودم ،ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش‌های خوشگلش .وای
 
من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود .وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی 10به شمردن ولی بازم خیلی پریشون بود. حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه‌ش برقصه.
 
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده؟ شروع کرد به گریه و زاری و هی داد می‌زد آخه چرا من؟ چرا من؟
 
هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه ... مطمئنم...!

یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

کم کم داره یادم میره

« یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه ئختر کوچولو بود با مادر و پدرش.بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دخترکوچولوی قصه ی ما میده.بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .. دختر کوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.اما مامان و باباش می‌ترسیدن که دخترشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای دخترکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی … به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم میره!!!

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

یک ملا و یک درویش که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سرراه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. 
وقتی ان دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بلا درنگ دخترک را برداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دوبه راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام ملاکه ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:« دوست عزیز! مانباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف بر خلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: 
« من دخترک را همان جا رها کردم ولی توهنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی..»

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

 

چهار تا دوست كه ۱۵ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

 دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

 سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت  ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر  وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ???? متري بهش هديه  داد.

 هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما  در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم.  راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ  مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي!

 دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و  يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ???? متري هديه گرفت!

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

زنگی عادت و یک رنگی نیست
زندگی خلق اثر ...رنگ و احساس نو است
زندگی سادگی مردم بی دغدغه است
زندگی سرشار از عشق.. لطافت و هنر
و وجود منو تو که به آن معنای دگر میبخشد
زندگی زندگی است
داشتن خصلت آن کردنش بی مانند
و پر از حس قریب با تو بودن
چشمهایت را ببند لبخند بزن و مرا در نظرت خوب مجسم کن
عشق من پاکی تو و محبت
همه اینها همه زندگیست

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

و چرا غصه؟! چرا؟

ماه من غصه چرا؟

آسمان را بنگر که هنوز بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که دلش از سردی شب­های خزان

نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار

دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز پراز امنیت احساس خداست!

ماه من غصه چرا ؟؟!!

تو مرا داری و من

هر شب و روز

آرزویم همه خوشبختی توست!

ماه من ! دل به غم دادن و از یاُس سخن گفتن

کار آن هایی نیست که خدا را دارند...

ماه من ! غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق

زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود که خدا هست خدا هست!

او همانی است که در تارترین لحظه شب

راه نورانی امید نشانم میداد...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد

همه زندگیم غرق شادی باشد...

ماه من!

غصه اگر هست بگو تا باشد!

معنی خوشبختی

بودن اندوه است!...

این همه غصه و غم

این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه! میوه يك باغند

همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر...

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست خدا هست

و چرا غصه؟! چرا؟

جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

بی صدا

سلام دوستای گلم

چند وقتیه دلم بد جوری گرفته راستش بی هیچ دلیلی دلتنگم

مسخره نیست؟

واقعا دارم میترکم . نه عاشقم و نه چشم به راه کسی

راستش نمی دونم چرا اما تا به حال عاشق نشدم و به خودم اجازه دوست داشتن کسی رو ندادم

اوج خودخواهیه مگه نه؟ اما چه میشه کرد منم این جوریم دیگه

راهی هم واسه اصلاحش بلد نیستم

قربون همتون برم

واسه آروم شدنم دعا کنین

 

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

خدایا چرا من؟؟

آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر

خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز

مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت

کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري ای انتخاب

كرد؟ او در جواب گفت: در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5

ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه

اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند.

50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو

نفر به فينال... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم

خدايا چرا من؟ و امروز که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

شنبه پنجم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

رویای دور....

 قفس داران سکوتم را شکستند.

                           دل دائم صبورم را شکستند....

                           به جرم پابه پای عشق رفتن

                           پر و بال عبورم را شکستند.

                          مرا از خلوتم بیرون کشیدند.

                           چه بی پروا حضورم را شکستند.

                           تمنا در نگاهم موج می زد.....

                           ولی رویای دورم را شکستند....

جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

"گنجشك و خدا"

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: " مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. "
فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست." گنجشك گفت: " لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.
خدا گفت: " ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. "
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

جمعه چهارم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

خدایا هر چی تو میخوای

یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد: من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم. خطاب اومد: برو تو صحرا. اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه. او از خوبان درگاه ماست. حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه.

حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست. از جبرئیل پرسید. جبرئیل عرض کرد: الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه. بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد. فورا نشست. بیلش رو هم گذاشت جلوی روش. گفت: مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم. حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم.

حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده. رو کرد به آن مرد و فرمود: ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه. میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه. گفت: نه. حضرت فرمود: چرا؟ گفت: آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم.

 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

فرداهای رفته

 

چقدر دیروزهایم را به عشق فرداها از دست دادم

و هر گز نفهمیدم فرداها کی آمدند و کی رفتند

چشم که باز کردم خود را غرق در آرزوی فرداها دیدم

و چه بیهوده دست و پا می زنم

 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

عشق بازی به همین آسانی است

عشق بازی به همین آسانی است که دلی را بخری، بفروشی مهری؛ شادمانی را حراج کنی، رنجها را تخفیف بدهی، مهربانی را ارزانی عالم بکنی،بپیچی همه را لای حریر احساس، گره عشق به آنها بزنی، مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند

عشق بازی به همین آسانی است

 

چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 توسط Fereshteh |

دیوانگی

پزشك قانوني به تيمارستان دولتي سركشي مي‌كرد. مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي باهوش مي‌آمد. او را پيش خواند و با كمال مهرباني پرسيد كه: شما را به چه علت به تيمارستان آورده‌اند؟

مرد در جواب گفت: آقاي دكتر! بنده زني گرفته‌ام كه دختر هجده‌ساله‌اي داشت. يك روز پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت و از آن روز، زن من مادرزن پدر شوهرش شد. چندي بعد دختر زن بنده كه زن پدرم بود پسري زاييد. اين پسر، برادر من شد زيرا پسر پدرم بود.

اما در همان حال نوه زنم و از اينقرار نوه بنده هم مي‌شد و من پدر بزرگ برادر ناتني خود شده بودم. چندي بعد زن بنده هم زاييد و از آن روز زن پدرم خواهر ناتني پسرم و ضمنا مادر بزرگ او شد. در صورتي كه پسرم برادر مادربزرگ خود و ضمنا نوه او بود.

از طرفي چون مادر فعلي من، يعني دختر زنم، خواهر پسرم مي‌شود، بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده‌ام. ضمنا من پدر و مادر و پدربزرگ خود هستم، پسر پدرم نيز هم برادر و هم نوه من است!

آقاي دكتر!‌ اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي‌شديد،‌ قطعا كارتان به تيمارستان مي‌كشيد!!

شنبه بیست و ششم بهمن 1387 توسط Fereshteh |

دلم تنگه بیشتر از دلتنگی

 

دلم تنگ است

 

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

 

سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است

 

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

 

 

دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط Fereshteh |

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

سه شنبه دهم دی 1387 توسط Fereshteh |

گفت و گوی انسان و خدا

گفتم:خسته ام

گفتي:لا تقنطوا من رحمه الله ـ از رحمت خدا نا اميد نشويد(زمرـ۵۳)

گفتم:هيشکي نمي دونه تو دل من چي ميگذره

گفتي:ان الله يحول بين المرء و قلبه ـ خدا حائل است بين انسان و قلبش(انفال ـ۲۴)

گفتم:غير از تو کسي رو ندارم

گفتي:نحن اقرب اليه من حبل الوريد ـ ما از رگ گردن به انسان نزديکتريم(ق ـ۱۶)

گفتم:ولي انگار اصلا منو فراموش کردي

گفتي:فاذکروني اذکرکم ـ منو ياد کنيد تا ياد شما باشم(بقره ـ۱۵۲)

گفتم:تا کي بايد صبر کنم؟

گفتي:وما يدريک لعل الساعته تکون قريبا ـ تو چه مي‌داني شايد وقتش نزديک باشد(احزاب ـ۶۳)

گفتم:تو بزرگي و نزديکيت براي منه کوچک خيلي دوره تا اون موقع چي کار کنم؟

گفتي:واتبع ما يوحي اليک و اصبر حتي يحکم الله ـ کارايي که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه(يونس ـ۱۰۹)

گفتم: خيلي خونسردي تو خدايي و صبور من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک..... يه اشاره کني تمومه!

گفتي:عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لکم ـ شايد چيزي که تو دوست داري يه صلاحت نيست(بقره ـ۲۱۶)

گفتم:انا عبدک الضعيف و الذليل .....اصلا چطور دلت مياد؟

گفتي:ان الله باالناس لرئوف رحيم ـ خدا نسبت به همه مردم مهربونه

گفتم:دلم گرفته

گفتي:بفضل الله و برحمتک فبذلک فليفرحوا ـ بايد به فضل و رحمت خدا شاد بود

گفتم:اصلا بي خيال تو کلت علي الله

گفتي:ان الله يحب المتوکلين ـ خدا اونايي رو که توکل مي کنن دوست داره

گفتم:خيلي چاکريم

ولي اينبار گفتي: حواست رو خوب جمع کن! يادت باشه که بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت ميکنن اگه خيري بهشون برسه امن و آرامش پيدا مي كنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان بشن گردون ميشن

پنجشنبه پنجم دی 1387 توسط Fereshteh |



چه مغرورانه اشك ريختيم ،
چه مغرورانه سكوت كرديم ،
چه مغرورانه التماس كرديم ،
چه مغرورانه از هم گريختيم ،
غرور هديه شيطان بود و عشق هديه خداوند
هديه شيطان را به هم تقديم كرديم
و هديه خدا را از هم پنهان.
اي كاش بيشتر مي دانستيم و هميشه چشم انتظار هديه خدا بوديم نه شيطان.
...............................
خداوندا تقديرم را زيبا بنويس
کمکم کن آنچه را که تو زود میخواهي من دير نخواهم
و آنچه راکه تو دير ميخو اهي من زود نخواهم
پروردگارا به من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند
عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند
به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند
محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند



fereshteh_150@yahoo.com

RSS 2.0

Designed By ParsTheme